سرانجام من با دو چشم به دنیا آمدم. به خورشید نگاه می کردم همه چیز تاریک بود. چیزی را در چشمانم تصور میکردم دیدن خیلی چیزها با دو چشم ممکن نبود؛ اینها مال من نبودند من به آنها نیاز نداشتم. دلیل پیدایش بشریت با منطق و شرایط زندگی جور در نمی آید، دیگر نمی خواستم چیزی را ببینم افکار من به سوی پوچی پر کشیده شد؛ مرا از این بند رها کن، نیاز من به پنجره ای دیگر شدید تر شده، چشم سومت را به دریچه ای دیگر باز کن؛ اینبار ارتش افکار حقیقی در مغز من رژه می روند. بذار روشنت کنم، اینجا هیچ موجودی به ما وابسته نیست، هنوز بشر آفریده شده ای به دلخواه ما نیست؛ برای من که همین بوده میدونم برای تو هم همینطور، اجازه بدید از هم دور باشیم و از دور زیبایی یکدیگر را تماشا کنیم، افکار و رفتار ما با هم سازگار نیست؛ برای من که همین بوده. سایه ای بر قلب من تاریکی انداخته فضای نوشته ام را تاریک اما حقیقت را برایم روشن نموده، زندگی برنامه های پلیدی برایم دارد اما من عاشقانه زیست می کنم. و اگر من درخت شوم برگهایم می ریزد، شاخه هایم صدا می دهند اما نمی شکنند دیگر صدای وزش باد لای برگهایم تمام شده جایش را صدای ماشین های اتوبان گرفته؛ من دوباره ادامه می دهم، درست دور از شما.

image

شب اول: افکار زندانی
اردیبهشت ۹۴

  • ارسال شده در : ۱۲٫ اردیبهشت ۱۳۹۴
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : دلنوشته
1 دیدگاه

گرفتار مرداب شدم اما از فریاد می ترسیدم، هراسان سکوت کردم و به اعماق کشیده شدم. سالها پیش در همین وضعیت دچار آسمان فریاد کشیدم و به سمت زمین سقوط کردم، مردم با چهره های حیرت زده چنانکه موجودی فضایی آنهارا تهدید می نماید به من زل میزدند، آنها درست همان هایی بودن که فریاد کمک مرا شنیدند، دوباره از جا برخاستم انرژی در من نماند و دوباره سقوط کردم، مانند خواب سقوط در کودکی. من از خود زده شدم، در خود فرو رفتم و با پشیمانی از فریاد گریستم. قلبم میلرزید چنانکه دچار تشنج قلبی شدم. لحظه ای را تصور کن که تصور میکنی زندگی خواب است و کسی برای بیدار کردنت وجود ندارد در خواب اشک میریزی و آنرا پنهان میکنی. هنوز هم خواب در انتظار من است و هنوز احساساتم را هیپنوتیزم میکنم. زوایای کمکم را به همه ی جهات چرخاندم اما دست همه سرد تر از دست من بود. قلبم در فکر حقیقت و آزادگی زندانی افکارم شد، دیگر با قلب نمتوان اندیشید و چشم هارا نمیتوان گسترانید. هنوز هم در مستطیل زندگی میکنم آنجا که روزگاری بر رویش میگریند، چندی کودکان در بازیهایشان به رویش پافشاری میکنند بعد سالها به آن میخندند و در آخر آنرا فراموش میکنند. سلول های من روز به روز میمیرند و با من هم نواز می شوند، پس از مرگ هر سلول با سلول های گذشته نغمه ای خوشامدگویی برایش مینوازیم. مرگ رگ های متصل قلبم دوباره مرا به آسمان کشاندند و آنگاه در پی پروازی به اعماق در فرودی به سمت مرداب شکست خوردم؛ گریستم و اشک مخلوطی مرداب را هیچکس ندید.

وحید تکرو – زمستان ۹۳

  • ارسال شده در : ۱۶٫ بهمن ۱۳۹۳
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : دلنوشته
پاسخ دهید

خواسته: گفته می شود ۱۰۸ تمایلات دنیوی در فانی وجود دارد.

دروغ: می گویند ۱۰۸ دروغ نهفته است که انسان می گوید.

ادامه نوشته →

پاسخ دهید

قبل پایان رسیدنم قصد پایان رساندنش را داشتم، اما نگذاشت که بشود این دنیای آهنی فرصت فرجامانیدن به این داستان های بی پایان را گرفت از من، هنوز هم در خواب بیداری مینویسم، هنوز هم رنگ پریده ام قابل تشخیص نیست، حس میکنم زندگی دمدمیست، آغازش فرجام است، پایانش آغاز. نمیدانم چرا دلیل این حس را نمیدانم. هنوز هم خود را پشت سر رویاهای متسلسل میبینم، تنفس ما در یک حباب منتهی میشود همان که دیواره اش جاودان همیشگی ست، تا شاید روزی هدیه ی مرگ را دریافت کنیم، درون قبر پنهانم ، ميان مستطيلي از خاک ، سالهاست جسمم سالم است، فقط موريانه ها از چشمانم وارد قلبم شدند و آنرا ميخورند، موريانه هايي از جنس انسان. روح وجود دارد و نیز، انسان سرانجام روحـــش آزاد ميشود، از زندان جسم، از زير زخمهاي عشق، از من و تو که به او بــــــــدي ها کرديم، آزاد ميشود از زير آسماني همچون سقف سلول زندان… از ميان ابــــــرهاي تيــره سرانجام پيدا ميکند راهي تـنگ، براي فرار از تــنگي حبس ميان ساختــمان هاي بدرنگ… زاده شدن برای مرگ، این مرا از درون که هیچ، تمام مرا نابود میکند، وانگهی پایان عیان است.

1779338_586487764776716_118372375مم2_n

تمام صدایم را در سراب اشکهایم رها کردم، اضطراب نپیوستن رویاها به حقیقت را همرایش رها کردم، عرق سرد وجودم را گرفت، رگهایم فریاد کشیدند، کسی از دور صدایم میزد، آن صدای خودم ما قبل تولد دوباره ام بود. تمام اتاق شلوغ بود ام صدا باز هم انعکاس داشت در گوشهایم، سراب به خودم بازگشت، حال تمام آن چند سالیست در گلویم محبوس شده است…
افکار یک مرده

بعضی وقتها به گذشته فکر میکنم، پسـرک کوچکی را میبینم،
که بسیار ساده و احمق است. میخواهم که با او صحبت کنم،
امـا نمیتوانم. دوســـت دارم سعــــی کنــــم که او را درک کنم،
و به او بگویم دنیا چیســـت، زندگـــی چیست،… اما نمیتوانم.
و آن بچه خیلی وقت است که مرده. و من تمام چیزی هستم
که از او باقی مانده، و باید با آن زندگی کنم. افکار یک مرده

آرزو میکنم که ای کاش در حفره های دریا بودم و همانجا ناپدید میشدم تا کسی دیگر مرا نبیند . رها کن این زندگی را که اشتهایی سیری ناپذیر برای ارضا کردن آن ضعیفی است که هرگز مجال ابراز خود را نیافته است…
آسمان کفن من میشود و مقبره ام در ابر ها
اگر ما روی برگردانیم آنگاه است که میتوانی لاپوشانی کنی اما حالا برخواهد گشت و قلب چرکین تو میسوزد . دستانت را به من بده . پوستت را پاره کن و بگذار بیایم تو . زره های وجود ما نیز همدیگر را سرکوب میکنند…
و آنجاست مقبره خالی ام در ابرها
راه خانه ام را گم کرده ام . هر چه را میدانستم از یاد برده ام . هر روز شروعی اشتباه برای من است و این قلبم را میسوزاند . میدانم تمام حرف هایت درست بود و باید بدان عمل میکردم . همه چیز اینجاست تا وقتی که از دست برود . تو به همه چیز پشت کردی و چیزی برای خودت باقی نگذاشتی . مثل عکسی در تاقچه. حالا در امتداد جاده مسابقه میدهم و چیزی را تشخیص نمیدهم اما متوجه ام که راه خانه را از یاد برده ام همه چیز را از یاد برده ام و این دلم را آتش میزند… رویت را به من برگردان… افکار یک مرده

دوست ندارم تو صف اول جنگ باشم. چون از درون آشفته ام…
دیگه متوجه نیستم که چه چیزی ارزش جنگیدن رو داره…
یا اصلا چرا باید فریاد بکشم. نمیدونم چرا خودم رو برانگیخته میکنم…
و بعدش دوباره بیخیال میشم. نمیدونم چطور شد به این راه افتادم…
و میدونم که درست نیست، پس عادتم رو ترک میکنم…
این عادت رو ترک میکنم، همین امشب…
به طرف قرص ها چنگ میندازم، محکم در رو میبندم…
و سعی میکنم نفسم رو حبس کنم…
بیش از همیشه زخم خورده ام…
هیچ راه دیگه واسم نمونده…
نقش اش رو روی دیوار میکشم…
چون اونی که نابود میشه منم…
دیگه هرگز برای هیچ چیز نمیجنگم…
و اینجوریه که همه چیز برام تموم میشه… افکار یک مرده

حس میکنم قلبم میسوزد، از ته دل میخواهمش. میدانم که نزدیک است… قلب در اسارت بیدار میشود، جوانی حرام شده در حال محو شدن است، همه را رها میکنم، دوباره هذیان به سرم زده، احساسات ام را هیپنوتیزم میکنم، روح ها بار دیگر در هم تنیده اند، نوبت تمام ما فرا میرسد، به دنبال گمنامی ام، همه چیز را به جز خاطرات ات رها میکنم، تمام خاطراتی که به من دادی، همان هایی که در پس ذهنشان رها میکنی، خنده بی آلایش در روزهای سردی باز ایستاده و ستاره جاودانه تغییر کرده، میدانم دیگر مثل پیشتر نخواهد بود، و امشب هیچ عاشقانه ای برایت در کار نخواهد بود…افکار یک مرده

یک روز این خیال را داشتم، جایی جدید و ناشناخته را پیدا کنم
این سیـــاره تسخیر شده، و جـــایی برای من و تو بـاقی نمانده
تسلیم نشو، میتوانیم در دشت قدم بزنیم و گرمای طبیعـــت را
حس کنیم، ولی همه جا تصاحب شده، و جایی برای مـن و تــو
باقی نمانده،کی برنده خواهد شد؟چون من دیگه تسلیم شدم

آزادم کن، آزادم کــــــن… مــرا از بند این دنیـــا آزاد کــــــن
من به اینجا تعلق ندارم. اسیر کردن روحم یک اشتباه بود
میتوانی مــــرا آزاد کنی؟ مــــرا از بند این دنیا آزاد کنی؟؟ افکار یک مرده

در زیر بالشم زندانی شدند نفس های ترسناک
مرگ را دیدم، امیدی به بیداری نیست
بالشم همچون زین اسب فرو رفته است.
راه رفتن را فراموش کردم. ناشتا فقط آب میخورم
آکواریوم خشک، پرنده ام خود را آزاد کرد
تمام زندگانی ام خشک، پوشیده از خاک… تکـــراری…
گرامافون پوشیده از خاک، اپــراهای تکــــراری…
در آرزویم، به شیوه ای جدید بمیرم
هرشب میمیرم ، اما تکراری…  افکار یک مرده

معکبــی کوچک یک متری ، دیوار های ســفیدی که گذر زمان زردشان کرده،
چهار دیوار که هیــچ طرف در و پنجـــــره ای ندارد، نه بـرای خروج نه برای ورود
سقف بسیار کوتـــاه ، بدون هیچ چراغـی، من درونش هستم، گاه میپندارم
که آسمان بیرون مکعب میتواند سرخ باشد، خود را به هر چهار دیوار میکوبم
به سقف ضربه میزنم، گنجایش مکعب زندگی ام را دشـوار کرده، سالهاست
ضربه میزنم ، اما حس میکنم قطـر دیوار تا هزاران کیلـومتــر فاصله دارد، برای
خروج، هیچ راهی وجود ندارد،باید صبر کرد،تنها مرگ به سختی پایان میدهد
افکار یک مرده

اينجا بر روي کرۀ زمين تک و تنــها درمانده ام.
چندان خوب نيست اما ميتوانست بدتر باشد
همه چيز آزاد اسـت و هيچ آدمي وجود ندارد،
اين زمسـتــان پنـــج سال به طـــول انجــاميد
ميتــــرسم که ديگر خورشيـــدي طـلـوع نکند
کشــــت هاي شيميــــايي برداشـــت شـدند
تا زماني که آســـمان به خود رنگ آبي بگيرد
منتظر ات ميمانم، من برايت صـــبـــر ميــکنم
مگر کـار ديگري از دســتم ســـاخته اســت ؟
عشق هرگز نمیمیرد

من باید مردنشان را ببینم…آن هم با فاصله
با هیجانی دروغین زندگی میکنم
تا نابودی تمام دنیا را نـــظاره کنم
شما هم نیاز دارید پس دروغ نگویید
چرا نمیخواهیم اقرار کنیم ؟
تا زمانی که حمام خون راه نیافتد، دست نمیکشیم
چه شجاع و چه گستاخ داستانِ نویسنده میفروشد
تا زمانی که حمام خون راه نیافتد، دست نمیکشیم
باید مردنشان را ببینم از یک فاصلۀ امن
از آسمان خون میریزد
بر زمین و زمان میبارد
نیمی خوناشام نیمی مبارز…
گوشتخوار و زشت به جعبه جادویی زل زده
و آواز مرگ را میخوانم…
مانند یک ساده لوح , میخواهی باور کنی در قلب انسان ها فرشتگانی وجود دارند سرت را از این عالم هپروت بیرون بیاور و به حرفهایم گوش بده دیگر تکرار نخواهم کرد این دنیا متخاصم، سرد و بی روح است. تا بوده همین بوده…
ما با تراژدی تغذیه میشویم
مانند نیاز خوناشام به خون
با هیجانی دروغین زندگی میکنم
تا نابودی تمام دنیا را نظـــاره کنم
و تو بیش از من مشتاقی.. افکار یک مرده

  • ارسال شده در : ۱۴٫ فروردین ۱۳۹۳
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : دلنوشته
3 دیدگاه

این داستان واقعیت دارد.

روزی پسرک شش ساله ای که هیچ همبازی ای نداشت ، تمام روزها را به تنهایی پشت سر میگذاشت، هیچ دوست و هیچ چیزی برای سرگرمی نبود، تمام زندگی اش وابسته به دوچرخه ای قدیمی بود تا اینکه روزی مادرش برای اویک پرنده (قناری) به خانه آورد… ادامه نوشته →

  • ارسال شده در : ۱۴٫ آذر ۱۳۹۲
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : داستان های من
11 دیدگاه

ديشب خواب ديدم سرباز يک ژنرال شدم، يک دنده و زورگو بود. به من و سربازان ديگر اسلحه داد، و با عصبانيتي همچون هيتلر گفت به اين منطقه برويد و تمام ساکنان آنجا را نابود کنيد.

ادامه نوشته →

  • ارسال شده در : ۱۳٫ آذر ۱۳۹۲
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : خواب های من
2 دیدگاه

[ + ]