جملات من

افسردگی بیماری نیست، انقلاب احساسات است!

از کودکی به ساختار لامپ فکر میکردم، که دو سیم و یک فنر کوچک وقتی به این شدت میتابند و تمام اتاق را روشن میکنند ، چگونه من با دو چشم، دو گوش و یک دهان نتوانم دنیا را روشن کنم ؟!

برای من هیچ چیز زیبا نیست. جز،
دل های مهربان، حیوانات و طبیعت.

بعضی چیزها بهتر است ناگفته بمانند، حتی اگر کلمه ای برای آنها وجود داشته باشد.

گوش من فقط دروغ میشنود. اما چشم ها را نمیتوان گول زد، از دیدن حقیقت!

مغز من هر لحظه زور میزند، برای یافتن حقایق!

نوشته های کوتاه جدید:
قدم میزنم، زیر کفشهایم، لای خطهایشان، حس میکنم پنهان میشوند خاک ها، به دنبال فرارند از چنگ زمین، میپندارند پرواز خواهم کرد به آسمان، خشک خواهند شد تا آزاد شوند در جهان، اما نمیدانند زمین محکم چسبیده در چنگالش، هم کفشهایم را، هم مرا ، هم خودشان را ،… چطور است کمی بی کفش قدم بزنم در چنگال زمین …

اگه جیبت پر باشه، مغزت خالیه…
و اگه جیبت خالی باشه مغزت پر میشه، اضافشم میریزه تو قلبت…

انتهای هر مسیر، ابتدای مسیر بعدی است…

تخریب شد، دیواری که تکیه گاه من بود…
بر باد رفت، شهری که پرورشگاه من بود…

به هواي باراني “دو نفره” ميگويند …
اما هواي باراني براي آن تك نفريست كه نميخواهد كسي اشك هايش را ببيند …

کاش جای حرفهایی در دل من، کسی در آنجا بود…

زندگی زیباست فقط برای بی احساس شدن باید تلاش کرد…

من هم دین دارم، اما آنرا وارد بعضی از چیزهای بزرگ نمیکنم،
مثلاً عشق که خودش یک دین است..

ناله میکند ویولون، غم انگیز میشود موسیقی، گیتار الکتریک جیغ میزند.غمگین میشوم، همچون پیانو اشک میریزم… سپس خورشید میرود و آسمان گریه میکند…

برای بیان حرفهایی از عمق دل، کلمه ای وجود ندارد.

با چشم بسته و با دلی باز باید شد عاشق.

زندگی فقط در دوران کودکی زیباست، از آن پس باید زیبایی را به زندگی تلقین و تحمیل کنیم.

بعضی وقتا دلم میخواد بلند فریاد بزنم، نه نمیخوام قاطی دنیا بشم!

اگر عشق به ظاهر بود، هیچ کوری عاشق نمیشد.

مغزهایی که استفاده نمیشن تهوع آوره.
اگر دردسر فقط یک چیز بود میگفتم “این نیز بگذرد” شاید آرام میشدم. اما با این حال باید بگویم “اینها نیز بگذرد” فکر نمیکنم چنین جمله ای از پس دردسرها برآید.

بزرگترین مسجد مغز خودمان است.

از ترس کابوس هاي شبانه نميخوابم، اما از درد سختي هاي بيداري بايد بخوابم، واي زنده ماندن چقدر سخت شده…

من غروب ها دلم ميگيرد، فرقي ندارد جمعه باشد يا شنبه. دوست داشتم کنارم باشي، فرقي ندارد غروب يا طلوع، فقط هميشگي باشد…

يک مرد بايد توانايي اين را داشته باشد که با يک کلمه همسر خود را در آغوش بگيرد.

يک مرد بايد قدرت اين را داشته باشد که حال همسرش را از بدترين حالت به بهترين حالت تبديل کند.

دو چيز که ميتونه زندگي يه دخترو نابود کنه، داشتن غرور و نداشتن حيا

من دشمنانم را به چشم يک دشمن نميبينم، من آنها را فقط به چشم انسان هايي ميبينم که با هم به توافق نرسيديم…

من با ۹۹ درصد آدماي زندگيم به توافق نرسيدم، دليلش اين بود که ميگفتند بايد زندگي کرد، خنديد، چشم ها را بست و زندگي کرد…
اما من ميگفتم اينها درست است، اما براي شما، نه براي من…

در ميان حرفهاي حيوانات شنيدم، سگي به سگي گفت، من انساني را ديدم که به معشوقه اش خيانت کرد! سگي ديگر گفت اين که چيزي طبيعيست! من انسان ديدم که انساني را کشت!

عاشقان را هيچگاه پشت پرده نديدم،
آه انسان ها… در نگاه من آنها بازيگر تائتر هستند ، در نقش عاشق! وقتي که نمايش به پايان ميرسد بازيگران ، براي نقش هاي عاشقانه ي بعدي آماده ميشوند، يا يکديگر را به خدا ميسپارند، هريک به خانه ميرود، و فردا ديگر همديگر را نميشناسند، نه شيرين فرهاد را ، نه ليلي مجنون را و نه عاشق معشوق را …

 

مرگ

روحم رفت بر این باد سرد
جسمم در تب و تاب مرگ

مرگ همان لحظه ایست که متولد میشویم…
طالع نحس این است، زاده شدن برای مرگ!

در دوران کودکی در مواقع خطر با خودم میگفتم “زندگی منو از مرگ نجات بده…” حالا با خودم میگم “مرگ منو از زندگی نجات بده”

قاصدک بعد از مرگم خبر بیاور بر روی سنگ قبرم…که انسان ها غمی ندارند و مرگ بر مرگ ، جاوید باد زندگی قبل از مرگ.

انسان سرانجام روحـــش آزاد ميشود،
از زندان جسم، از زير زخمهاي عشق،
از من و تو که به او بــــــــدي ها کرديم،
آزاد ميشود از زير آسماني همچون سقف سلول زندان…
از ميان ابــــــرهاي تيــره سرانجام پيدا ميکند راهي تـنگ،
براي فرار از تــنگي حبس ميان ساختــمان هاي بدرنگ…

درون قبر پنهانم ، ميان مستطيلي از خاک ، سالهاست جسمم سالم است، فقط موريانه ها از چشمانم وارد قلبم شدند و آنرا ميخورند، موريانه هايي از جنس انسان !

قبر همان زندگيست! ما مرده ايم اما روي سنگ قبر ، سنگ قبر همان تخت خوابيست که صبح اميدي براي ترک آن نداريم …

 

گذشته ها نگذشته

به راستی که در قلب من عقربه های زمان برعکس میچرخد

بچه که بودم وقتي هوا ميگرفت و باران ميباريد، غمگين ميشدم و ميپنداشتم آسمان گريه ميکند…
اما چنديست وقتي آسمان غمگين است من خوشحال ميشوم، چون ميپندارم هنوز هست چيزي که با من همدرد باشد و تنها من نيستم.

در جاده اي سرد و پاييزي، درختان بي برگ با هوايي ابري رانندگي ميکردم، تنها و با صداي غم آلود ناله ي ويولون، ناگهان معشوقه ام را درکنار جاده ديدم، به حاشيه ي آسفالت رفتم، ترمز کردم، پياده شدم، او ديگر آنجا نبود، زندگي صدايم کرد گفت تو او را سال ها پيش از دست دادي، هنوز تنهايي پس به سوي خانه رانندگي کن، باز هم در دلم گفتم من بيدار هستم اما تو هنوز روياي مني…

انتهای هر مسیر، ابتدای مسیر بعدی است…- وحید تکرو

Vahid Takro's Shouts (3)Vahid Takro's Shouts (1) Vahid Takro's Shouts (2)Vahid Takro's Shouts (4)

Vahid Takro's Shouts (5)Vahid Takro's Shouts (6) Vahid Takro's Shouts (7)  Vahid Takro's Shouts (14) Vahid Takro's Shouts (13) Vahid Takro's Shouts (12) Vahid Takro's Shouts (11) Vahid Takro's Shouts (10) Vahid Takro's Shouts (9)

Vahid Takro's Shouts (8)

دانلود کتاب ها:

قبر پنهان – تعداد صفحه: ۱۳۵ – سال ۱۳۹۰ – دانلود

عشق هرگز نمیمیرد – تعداد صفحه ۳۴۱ – سال ۱۳۹۱ – دانلود

  • Posted on ۲۱٫ شهریور ۱۳۹۲
  • Written by admin
6 دیدگاه

6 دیدگاه برای جملات من

  1. سها نیک فرد برای ۱۳۹۲/۰۶/۲۷ در ۲۲:۲۹ پاسخ

    خداییش مو بر تنم سیخ کرد

  2. shiva برای ۱۳۹۲/۰۹/۰۹ در ۱۵:۱۶ پاسخ

    بسیار زیبا

  3. shiva برای ۱۳۹۲/۰۹/۱۳ در ۱۹:۴۱ پاسخ

    terekundiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii.khaste nabashi agha vahid

  4. shiva برای ۱۳۹۲/۱۰/۱۰ در ۱۱:۱۲ پاسخ

    update kon dggggggggg

  5. ELNAZ برای ۱۳۹۳/۰۵/۱۵ در ۰۶:۴۹ پاسخ

    mishe az jomlehat estefade kard??

    • admin برای ۱۳۹۳/۱۱/۰۹ در ۱۸:۳۹ پاسخ

      درود بر شما. با نوشتن عنوان و نام صاحب اثر اشتراک شما زیباتر خواهد بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


[ + ]