دیگر انتهای هرچیز را می بینم، باریکه های تاریک و بن بست، چیزی قلب مرا آتش می زند؛ همه چیز سیاه است. دیگر افسانه ها به حقیقت پیوسته اند و پوچی داستان را اعتراف کرده اند و ما منتظر معجزه ای که همین حالا می گویم هیچوقت نمی رسد هستیم. در همین حال پرندگان از این شهر رفته اند، و ما در پی پرندگان زیبای آسمان بالای سرمان در مرداب افتاده ایم اما مرداب ها دیگر تمایلی به بلعیدن انسان ها ندارند هرچند که دست های بسته ی ما به جاودانگی طبیعت کمک می کند.
قلبم به شدت آتش گرفته. ماهی هایی را دیده ام که به اجبار نفس می کشند و حیواناتی که در قفس با مجازات حبس ابد به گوشه ای پرتاب شده اند. در این شهری که من زیست می کنم بادها نفس خود را حبس می نمایند و به سرعت می وزند تا در این آلودگی خفه نشوند، رد می شوند… پرواز میکنند… و در کرانه ی بی کران شهر آدمهایی را می بینند که هر روز عاشق می شوند و می پندارند این همانی است که در کودکی با تماشای کارتون بتمن برفی با موهای قرمز انتظارش را می کشیدند. موهای من میریزد از بس که کلاه های جور واجور سرم گذاشته اند. من از روی ناچاری گریه می کنم. در این جهان به گوشه ای پرتاب شدم و فقط در یک چیز با بقیه ی انسان ها موافقم این است که “هیچکس مرا درک نمی کند” هرچند از کسی انتظار ندارم. از کسی انتظار دوست داشتن ندارم چراکه هیچکس خودش را دوست ندارد و فقط خودخواه هستند؛ حتی انتظار این را هم ندارم مرا بخواهند. دیشب به این فکر می کردم که بعضی غیرممکن ها ممکن خواهند شد مثل اینکه در شهری که من زیست می کنم عشق ناشدنی شده و حالا دیگر این شهر بازیگران فراوانی دارد که شایستگی جایزه بهترین بازیگر در نقش عاشق را دارند. چشم های من تیک می زنند و مرا به بستنشان دعوت می کنند، نمیخواهند دیگر ببینند، گوش هایم حواسشان را پرتاب می کنند که مثل سنگ صافی روی آب سر بخورد تا حداقل چیزی نشنوند. مثل یتیمی بی کفش دور خودم می چرخم و در آخر از تنهایی به گوشه ای می نشینم، درون ریزی من مرا از جمع انسان ها متنفر کرده و دیگر در هیچ مکان گروهی جمع نمی شوم. قلب من چوبی است باستانی که خاطرات تلخ در آن ثبت شده اند، افسوس که قلبم همه چیز را دیده است. این شهر برای من مرده، روح آن سوخته و من در نجات نوشته های کوچکم با ضربات قلم می جنگم. دنبال کسی هستم که برای اولین بار اعتراف کنم که بسیار غمگینم و آن پشت لبخندم پنهان است، در این زمستان هر شب گریه کردم چنانکه فکر کنید که زمستان امسال برای بارش از چشمان من کمک گرفته؛ هر شب با استرس میخوابم و نگران چیزهایی هستم که برای همه خنده دار است، چشهای من با پرش های مداوم و متسلسلشان بسته می شوند و افکار مشوش من در لانه ی مورچه هایی غرق شده که ممکن است هر لحظه شهرداری آنرا بکوبد و برج بسازد.

“آسمان این زمستان چشمان من بود”
اسفند ۹۴

cropped-wpid-img_20150418_213617.jpg

1 دیدگاه

یک دیدگاه برای آسمان این زمستان چشمان من بود

  1. Tahereh برای ۱۳۹۵/۰۹/۱۳ در ۲۳:۱۱ پاسخ

    واقعا عالی???اشک منم دراورد.دنیا پراز همین آدمهاس.اگه کنارموندیم شاید یه دلیلش اینه که نمیخواییم بشیم مثل بقیه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


[ + ]