دختر از تمام دنیا خسته شده بود؛ در خیابان می دوید پشت سرش را نمیدید، هیچ چیز برایش باقی نمانده بود. خودش هم نمی دانست هدفش کجاست کجا می رود، مثل ماهی ای شده بود که بر خلاف مسیر رود حرکت می کرد، این تجسم من از رویاهای لگدمال شده ی اوست. Vahidبه خانه ای آشنا رسید که نمی دانست چه کسی در آن زندگی می کند و قبلا چه موقع این خانه را دیده است فقط حس می کرد به مقصد نزدیک شده. بی تردید از پله بالا رفت، چنان به دیوارهای راهرو نگاه می کرد که انگار دیوارها وانمود می کنند اینجا موزه است، این دیوارها اولین دیوارهایی بودند که او می پنداشت که حرف می زنند و یا شاید او درست می پندارد دیوارهای این خانه با همه فرق داشتند چنانکه گویی کسی با آنها هر روز و سالها صحبت نموده. بازهم بالا رفت همانطور که با دیوارها با نگاه حرف میزد پایش به گلدانی خورد؛ شانس آورد که گلدان نشکست! که می داند! شاید آن گلدان تنها بازمانده از زندگانی کسی باشد و یا شاید گلدان پوسیده ای باشد که خود تمایل دارد دیگر آنجا نباشد. با اینکه ساعت از سه صبح گذشته بود اما احساس خستگی نمی کرد، همینطور که تصادفش با گلدان بیدارترش کرده بود باز بالا می رفت. به در خانه رسید، کفشهایی کهنه که ادعا می کردند جاهای زیادی را لمس نموده اند پشت در بود. در قفل نبود؛ میتوانست حدس بزند فرد داخل خانه چیزی برای از دست دادن ندارد، در همان حال خیالش راحت شد که گلدان نشکست. در را با اشاره ی آرامی باز کرد و داخل شد. تاریکی وجودش را تسخیر کرد، حس کرد پا به انتهای دنیا گذاشته. خانه مرتب بود اما انگار اشیا همه اشک ریخته بودند و منتظر کسی نبودند. خانه چند اتاق داشت، بر خلاف آنچه که همیشه پیش می آمد، اولین اتاقی که بررسی کرد اتاق اصلی بود، پسری را روی تخت دید که مدام برای خوابیدن تقلا می کند. گویا از بیداری فرار می کند. گاهی روح آنچنان در عذاب است که تاثیرات آن روی جسم اعمال و در قلب انباشته می شوند. مثل مار به خود می پیچید، گاهی چشمانش را باز می کرد، احتمال عوض شدن محیط یا احتمال حضور کسی اتاق را نا امن نموده بود. احتمالا دیگر کسی را باور نداشت، تنها افراد زندگی اش او را ترک کرده بودند؛ گاه پیش می آید که انسان از تمام انسان ها خسته است اما یک امید کوچک به انسان های جدید در قلبش جای دارد ولی پسر به نقطه ای رسیده بود که انسان ها برایش شبیه هم بودند. دختر یدون هیچ واهمه ای به او خیره بود. تا آن روز کسی را انقدر شبیه خودش ندیده بود. کمی گذشته بود که پسر موفق به فرار از بیداری شده بود، دختر تا حدی به او نزدیک بود که روحش جسم پسر را تکمیل می کرد، دختر خودش را در پسر می دید! سوالی داستان مرا مبهم نموده؛ اینکه اگر دختر خود را شبیه او می دید پس آن افکاری که پسر راجب شباهت همه ی آدمها دارد چه می شود؟

ادامه دارد

وحید – پاییز ۹۴

1 دیدگاه

یک دیدگاه برای شب چهارم

  1. Tahereh برای ۱۳۹۵/۰۹/۱۳ در ۲۳:۱۹ پاسخ

    چون دختر هم اون رو شبیه خودش میدونست.چون دختر هم از همه فراری بود.هردو به یک نقطه رسیده بودن.که اینکه هیچکس اونا رو اونجور که باید درک نمیکنه و از همه فراری بودن.وقتی هردو شباهتهایی داشته باشن همدیگر رو راحت تر قبول میکنن و سعی میکنن که حداقل هردوباشن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


[ + ]