و در پی باور به امیدهای پوچ به آینده ای دور به دیوار خیره بودم که سقف در خیالاتم روی سر فرو ریخت. درهمان حال مثل سربازی که از جنگ نمی ترسد به سوی منطقه ای جنگی گریستم، چنانکه شاید می پندارید منتظر همین لحظه باشم. هنوز کمی نگذشته بود که به دست یک سرباز دیگر که گویی او هم سربازی بود که از جنگ نمی ترسید کشته شدم. مثل یک فیلم فانتزی بلند شدم و دوباره جنگیدم. در آن میان چشمان دختری را که به من خیره بود را دیدم، تا نگاهش کردم سرش را پایین انداخت، چه دختر خوبی. اما ندانستم که درحال خشاب گذاری اسلحه به پایین نگاه میکرد. این بار هم تسلیم نشدم دوباره ایستادم به بالا خیره شدم تا اینکه از آسمان بر چشمانم سنگ بارید، سرم را پایین انداختم زیر پام خالی شد. کسی برای نجاتم آمد اما با هرآنچه که داشتم زندگی خودش را نجات داد. اینبار پرواز کردم تا اینکه کسی مرا نبیند …
“می خواهم در جنگ اول صف باشم”

پاسخ دهید

هیچ دیدگاهی به ثبت نرسیده است .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


[ + ]