خاطرات چند ماه پیش با جزئیات در ذهنم بررسی می شدند، در همان حال با او صحبت می کردم، با هم دعوا می کردیم؛ حرفهایی که متنفر بودیم حتی غریبه ها به ما بزنند را به خودمان زدیم. این دوران مثل صدها سال برای من گذشته بود اما چنان می نمایید که حافظه ام بسیار قوی شده بود. چیزی را احساس می کردم که من در دنیا به تنهایی زمین خورده بودم و کسی برای نجاتم تا آسمانی که دوستش داشتم بلندم کرد سپس به زمین کوباند. شاید تنهایی برای بلند شدن کافی نبود اما راه مناسب تری بود. به معنای سورئال تری باید بگویم ما باهم تنها شده بودیم و دنیا در کنارمان نبود. آنچه به سویش پیش میرفتیم از ما فاصله می گرفت و دورتر انگار اهداف از ما دور می شد. فرصت برای من باقی نماند، می خواستم جهنم خود را با قلب پاکش بهشت کنم اما فرصت باقی نبود؛ آن چند روز بیش از حد کوتاه بود.image اما حال دعوایمان بر سر این مورد بود که چه کسی چی کسی را از به تحقق رساندن آرزو ها منع نموده. این دیگر برای من مهم نبود برای اهدافم همیشه می جنگیدم اما می پندارم اینبار موانعی که اگر آنها را دیوار محسوب کنیم آنها تا ارتفاعات نامحدود از قلب ابر ها عبور کرده اند و زیر و خود دیوار از جنس فولاد خالص است وجود دارند. ولی مثل گذشته زمان در قلب من برخلاف عقربه های ساعت می گذشت، قلب من به آن روزهای برگشت ناپذیر فکر می کرد. تا اینجا دیگر کابوس های من برعکس فیلم های هندی بود و هیچگاه ما به هم نرسیدیم. من نامه هایم را از کنج دیوار کوچکترین اتاق یک خانه ی غمگین برایش می نوشتم، آخرین بار گلی را بین نامه ای چسباندم تا شاید بتوانم رویاهایی که گلستانی بر زیر پایش می کشیدم را در قالب یک گل کوچک نشان دهم، شکلات هایی با شکل قلب برایش فرستاده بودم تا شاید بتوانم خاطره ای از بازی های پاستیلی برایش بسازم. من هنوز شمع های روزهای آخر را به همراه دارم و هنوز دفتری که یادآور خاطراتش است را باز نکرده ام، این را خودش ساخته و همیشه اصرار دارد که آنرا باز کنم و من می ترسم تا در خاطرات سقوط کنم و قلبم منفجر شود. من مرد کچلی را به یاد دارم که در روز اول مرا با لبخند راهنمایی می کرد، من راهم را گم می کردم و او نشانم می داد، چنان نگاه می کرد که انگار می دانست بعد از خودش قرار است شخص مهمی را ملاقات کنم و از این پس بود که تمام سرهای کچل یادآور آن مرد هستند. من بوهای مترو های زیر زمین شهر را فراموش نکردم، شاید یکی از نامطلوب ترین بو های دنیا باشند، اما چه کسی درک می کند شاید آن بو برای من بهترین بوی دنیا باشد، چراکه خاطراتی عجیب را برایم زنده می کند. تا به حال هیچوقت از خیس شدن در زیر باران لذت نبرده بودم تا آنرا با او تجربه کردم تمام زمانی را که با او در اتوبوسی که به سوی شهر دیگر حرکت می کرد و من خواب بودم و او از خوابیدن من فیلم گرفته بود را محاسبه کردم و دوست داشتم روزهای طولانی بیدار بمانم اما آن دقایق را از دست ندهم. امشب درحالی که با او صحبت می کردم گریه صورتم را خیس کرده بود ، رمز من برای پایان دادن گریه یک کلمه بود “من محکمم”. خنده هایش باور کردنی نبود و گریه هایش، شاید خواننده ی این متن باور نکند اما او با گریه های من اشکهای از ته دل می ریخت و با من همراه می شد همراهی او شاید در زندگی با من کوتاه بود اما مرا با خودم همراه کرد او احساسات خشکم را دوباره مرطوب کرد، به من جرات نمایش احساساتم توسط نوشتن های دوباره ام را داد، همیشه می گفت تو هیچوقت راجب من نمی نویسی اما نمی دانست من هرشب راجب او برای خودم می نوشتم اما آنها چنان غمگین بود که پنهانش می کردم. و اما باید اعتراف کنم بعد از رفتن او دیدگاه من نسبت به زندگی دلگیرتر شده انگار امیدی برای منع کردن من از پاک کردن این نوشته باقی نگذاشته. من شب های تنهایی به شدت خسته بودم، درست به یاد دارم پله هایی را که ساکهایش را به او کمک می کردم، جوان هایی که گاهی کمک می کردند و بعد سرشان را پایین می انداختند و میرفتند چنانکه انتظار تشکر ساده ای را ندارند برای من معنای انسان واقعی را میدادند مخصوصا پسرک کوچکی که با لبخند این کار را انجام داد؛ آنها آدم های خوب آن روزهای من بودند، زندگی وانمود می کرد کسانی برای کمک به من آفریده شده اند و اگر لازم باشد همیشه از آنها تشکر می کنم. امشب شاید مسئله ی ما حسادت به یکدیگر بود تا اینکه ما فهمیدیم احتمالا کلمه ای که مارا آرام کند یا دعوای مارا خنک تر یا حسادتمان را آرام کند وجود ندارد که ناگهان او گفت “دوستت دارم” کلمه ای که هیچگاه دیگر از دهانش با گوش هایم نخواهم شنید. و من آن شب تا صبح گریه کردم.
وحید – خرداد ۹۴

2 دیدگاه

2 دیدگاه برای شب سوم

  1. sarvenaz برای ۱۳۹۴/۰۵/۲۷ در ۱۲:۰۰ پاسخ

    خیلی تکان دهنده بود .

  2. Mahsa برای ۱۳۹۴/۰۶/۲۴ در ۲۱:۰۴ پاسخ

    bravo my friend, maybe it’s the most sad text i ever read, but i kinda feel your feels…and i proud of you
    i do proud to myself to have such a creative friend.thanks for your brilliant weblog.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


[ + ]