درست ساعت پنج صبح بود که من شروع به نوشتن کردم، قبل از آن نخوابیده بودم و هنوز هم قصد خواب نداشتم، از حدود ساعت یک که به بستر رفتم تا آن لحظه خاطرات و مسائل زندگی را بررسی می کردم. هوا گرم بود پنجره هم باز بود اما خب من به آلودگی هوا عادت داشتم هرچند این بهانه ای برای شنیدن صدای گنجشکان بود. باید گذشت از این حفره های که در افکار من برفک بسته اند، یادم افتاد ساعت سه تصمیم گرفته بودم بخوابم اما مانند ماجرای یک فیلم شاید هندی به دو ساعت جلو پرتاب شدم با اینکه هنوز هم قصد خواب نداشتم. یاد سوت قطاری که از مسکو حرکت می کرد افتادم، کمی از سرعت گرفتنش نگذشته بود که خوابم برد، شاید خسته بودم؛ تا اینجا سوالی برایم پیش آمده بود که علت بی میلی من به خواب چیست، شاید خسته نیستم؟ دوباره مدتی به این فکر میکردم و هرازچندگاهی پرش ذهنی پیش می آمد. برعکس رفتارم در زندگی عادت داشتم فکرهارا نیمه کاره رها کنم. پس دوباره به خودم برگشتم و در همین حال یاد فکر کردنم به مزرعه ای با مترسکی مهربان که قطار از آن عبور خواهد کرد افتادم، مترسکهای زندگی من با خود صحبت می کنند اما راستش را نمی گویند که وقتی قطار از آنها عبور می کنند شاید شخصی را که انتظارش را میکشند در آن کوپه ای که پنجره اش بسته است باشد، حتما مقصد مشخص است اما شخص تا ابد در کوپه نمی ماند. مثل من که قطار هنوز چندی از کم کردن سرعتش نگذشته بود که قصد داشتم بیدار شوم. کم کم ساعت از پنج می گذشت که من به سقف خیره مانده بودم، همیشه در برابر دیوارها احساس مقاومت میکردم. در همین حال خودم را در مزرعه تصور کردم دیواری وجود نداشت، من ماندم و مترسک، دقایقی به این فکر می کردم که جانوران از من میترسند یا از مترسک که ناگهان پرنده ای روی دستش نشست و صدای گنجشکانی را پشت سر احساس کردم، احتمالا دیگر صبح شده و گنجشکان آمدند، دیگر افکاری نمانده بود که از بیداری خوابم برد.

  • ارسال شده در : ۱۰٫ خرداد ۱۳۹۴
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : دلنوشته
پاسخ دهید

هیچ دیدگاهی به ثبت نرسیده است .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


[ + ]