بایگانی دسته بندی : دلنوشته

خاطرات چند ماه پیش با جزئیات در ذهنم بررسی می شدند، در همان حال با او صحبت می کردم، با هم دعوا می کردیم؛ حرفهایی که متنفر بودیم حتی غریبه ها به ما بزنند را به خودمان زدیم. این دوران … ادامه نوشته

2 دیدگاه

درست ساعت پنج صبح بود که من شروع به نوشتن کردم، قبل از آن نخوابیده بودم و هنوز هم قصد خواب نداشتم، از حدود ساعت یک که به بستر رفتم تا آن لحظه خاطرات و مسائل زندگی را بررسی می … ادامه نوشته

  • ارسال شده در : ۱۰٫ خرداد ۱۳۹۴
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : دلنوشته
پاسخ دهید

سرانجام من با دو چشم به دنیا آمدم. به خورشید نگاه می کردم همه چیز تاریک بود. چیزی را در چشمانم تصور میکردم دیدن خیلی چیزها با دو چشم ممکن نبود؛ اینها مال من نبودند من به آنها نیاز نداشتم. … ادامه نوشته

  • ارسال شده در : ۱۲٫ اردیبهشت ۱۳۹۴
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : دلنوشته
1 دیدگاه

گرفتار مرداب شدم اما از فریاد می ترسیدم، هراسان سکوت کردم و به اعماق کشیده شدم. سالها پیش در همین وضعیت دچار آسمان فریاد کشیدم و به سمت زمین سقوط کردم، مردم با چهره های حیرت زده چنانکه موجودی فضایی … ادامه نوشته

  • ارسال شده در : ۱۶٫ بهمن ۱۳۹۳
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : دلنوشته
پاسخ دهید

قبل پایان رسیدنم قصد پایان رساندنش را داشتم، اما نگذاشت که بشود این دنیای آهنی فرصت فرجامانیدن به این داستان های بی پایان را گرفت از من، هنوز هم در خواب بیداری مینویسم، هنوز هم رنگ پریده ام قابل تشخیص … ادامه نوشته

  • ارسال شده در : ۱۴٫ فروردین ۱۳۹۳
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : دلنوشته
3 دیدگاه

[ + ]