همچنین می توانید برای خواندن نوشته های من در وبلاگ مسخ، کانال آنرا در تلگرم دنبال کنید:

Maskh_Official
http://telegram.me/Maskh_Official

پاسخ دهید

دیگر انتهای هرچیز را می بینم، باریکه های تاریک و بن بست، چیزی قلب مرا آتش می زند؛ همه چیز سیاه است. دیگر افسانه ها به حقیقت پیوسته اند و پوچی داستان را اعتراف کرده اند و ما منتظر معجزه ای که همین حالا می گویم هیچوقت نمی رسد هستیم. در همین حال پرندگان از این شهر رفته اند، و ما در پی پرندگان زیبای آسمان بالای سرمان در مرداب افتاده ایم اما مرداب ها دیگر تمایلی به بلعیدن انسان ها ندارند هرچند که دست های بسته ی ما به جاودانگی طبیعت کمک می کند.
قلبم به شدت آتش گرفته. ماهی هایی را دیده ام که به اجبار نفس می کشند و حیواناتی که در قفس با مجازات حبس ابد به گوشه ای پرتاب شده اند. در این شهری که من زیست می کنم بادها نفس خود را حبس می نمایند و به سرعت می وزند تا در این آلودگی خفه نشوند، رد می شوند… پرواز میکنند… و در کرانه ی بی کران شهر آدمهایی را می بینند که هر روز عاشق می شوند و می پندارند این همانی است که در کودکی با تماشای کارتون بتمن برفی با موهای قرمز انتظارش را می کشیدند. موهای من میریزد از بس که کلاه های جور واجور سرم گذاشته اند. من از روی ناچاری گریه می کنم. در این جهان به گوشه ای پرتاب شدم و فقط در یک چیز با بقیه ی انسان ها موافقم این است که “هیچکس مرا درک نمی کند” هرچند از کسی انتظار ندارم. از کسی انتظار دوست داشتن ندارم چراکه هیچکس خودش را دوست ندارد و فقط خودخواه هستند؛ حتی انتظار این را هم ندارم مرا بخواهند. دیشب به این فکر می کردم که بعضی غیرممکن ها ممکن خواهند شد مثل اینکه در شهری که من زیست می کنم عشق ناشدنی شده و حالا دیگر این شهر بازیگران فراوانی دارد که شایستگی جایزه بهترین بازیگر در نقش عاشق را دارند. چشم های من تیک می زنند و مرا به بستنشان دعوت می کنند، نمیخواهند دیگر ببینند، گوش هایم حواسشان را پرتاب می کنند که مثل سنگ صافی روی آب سر بخورد تا حداقل چیزی نشنوند. مثل یتیمی بی کفش دور خودم می چرخم و در آخر از تنهایی به گوشه ای می نشینم، درون ریزی من مرا از جمع انسان ها متنفر کرده و دیگر در هیچ مکان گروهی جمع نمی شوم. قلب من چوبی است باستانی که خاطرات تلخ در آن ثبت شده اند، افسوس که قلبم همه چیز را دیده است. این شهر برای من مرده، روح آن سوخته و من در نجات نوشته های کوچکم با ضربات قلم می جنگم. دنبال کسی هستم که برای اولین بار اعتراف کنم که بسیار غمگینم و آن پشت لبخندم پنهان است، در این زمستان هر شب گریه کردم چنانکه فکر کنید که زمستان امسال برای بارش از چشمان من کمک گرفته؛ هر شب با استرس میخوابم و نگران چیزهایی هستم که برای همه خنده دار است، چشهای من با پرش های مداوم و متسلسلشان بسته می شوند و افکار مشوش من در لانه ی مورچه هایی غرق شده که ممکن است هر لحظه شهرداری آنرا بکوبد و برج بسازد.

“آسمان این زمستان چشمان من بود”
اسفند ۹۴

cropped-wpid-img_20150418_213617.jpg

1 دیدگاه

دختر از تمام دنیا خسته شده بود؛ در خیابان می دوید پشت سرش را نمیدید، هیچ چیز برایش باقی نمانده بود. خودش هم نمی دانست هدفش کجاست کجا می رود، مثل ماهی ای شده بود که بر خلاف مسیر رود حرکت می کرد، این تجسم من از رویاهای لگدمال شده ی اوست. Vahidبه خانه ای آشنا رسید که نمی دانست چه کسی در آن زندگی می کند و قبلا چه موقع این خانه را دیده است فقط حس می کرد به مقصد نزدیک شده. بی تردید از پله بالا رفت، چنان به دیوارهای راهرو نگاه می کرد که انگار دیوارها وانمود می کنند اینجا موزه است، این دیوارها اولین دیوارهایی بودند که او می پنداشت که حرف می زنند و یا شاید او درست می پندارد دیوارهای این خانه با همه فرق داشتند چنانکه گویی کسی با آنها هر روز و سالها صحبت نموده. بازهم بالا رفت همانطور که با دیوارها با نگاه حرف میزد پایش به گلدانی خورد؛ شانس آورد که گلدان نشکست! که می داند! شاید آن گلدان تنها بازمانده از زندگانی کسی باشد و یا شاید گلدان پوسیده ای باشد که خود تمایل دارد دیگر آنجا نباشد. با اینکه ساعت از سه صبح گذشته بود اما احساس خستگی نمی کرد، همینطور که تصادفش با گلدان بیدارترش کرده بود باز بالا می رفت. به در خانه رسید، کفشهایی کهنه که ادعا می کردند جاهای زیادی را لمس نموده اند پشت در بود. در قفل نبود؛ میتوانست حدس بزند فرد داخل خانه چیزی برای از دست دادن ندارد، در همان حال خیالش راحت شد که گلدان نشکست. در را با اشاره ی آرامی باز کرد و داخل شد. تاریکی وجودش را تسخیر کرد، حس کرد پا به انتهای دنیا گذاشته. خانه مرتب بود اما انگار اشیا همه اشک ریخته بودند و منتظر کسی نبودند. خانه چند اتاق داشت، بر خلاف آنچه که همیشه پیش می آمد، اولین اتاقی که بررسی کرد اتاق اصلی بود، پسری را روی تخت دید که مدام برای خوابیدن تقلا می کند. گویا از بیداری فرار می کند. گاهی روح آنچنان در عذاب است که تاثیرات آن روی جسم اعمال و در قلب انباشته می شوند. مثل مار به خود می پیچید، گاهی چشمانش را باز می کرد، احتمال عوض شدن محیط یا احتمال حضور کسی اتاق را نا امن نموده بود. احتمالا دیگر کسی را باور نداشت، تنها افراد زندگی اش او را ترک کرده بودند؛ گاه پیش می آید که انسان از تمام انسان ها خسته است اما یک امید کوچک به انسان های جدید در قلبش جای دارد ولی پسر به نقطه ای رسیده بود که انسان ها برایش شبیه هم بودند. دختر یدون هیچ واهمه ای به او خیره بود. تا آن روز کسی را انقدر شبیه خودش ندیده بود. کمی گذشته بود که پسر موفق به فرار از بیداری شده بود، دختر تا حدی به او نزدیک بود که روحش جسم پسر را تکمیل می کرد، دختر خودش را در پسر می دید! سوالی داستان مرا مبهم نموده؛ اینکه اگر دختر خود را شبیه او می دید پس آن افکاری که پسر راجب شباهت همه ی آدمها دارد چه می شود؟

ادامه دارد

وحید – پاییز ۹۴

1 دیدگاه

و در پی باور به امیدهای پوچ به آینده ای دور به دیوار خیره بودم که سقف در خیالاتم روی سر فرو ریخت. درهمان حال مثل سربازی که از جنگ نمی ترسد به سوی منطقه ای جنگی گریستم، چنانکه شاید می پندارید منتظر همین لحظه باشم. هنوز کمی نگذشته بود که به دست یک سرباز دیگر که گویی او هم سربازی بود که از جنگ نمی ترسید کشته شدم. مثل یک فیلم فانتزی بلند شدم و دوباره جنگیدم. در آن میان چشمان دختری را که به من خیره بود را دیدم، تا نگاهش کردم سرش را پایین انداخت، چه دختر خوبی. اما ندانستم که درحال خشاب گذاری اسلحه به پایین نگاه میکرد. این بار هم تسلیم نشدم دوباره ایستادم به بالا خیره شدم تا اینکه از آسمان بر چشمانم سنگ بارید، سرم را پایین انداختم زیر پام خالی شد. کسی برای نجاتم آمد اما با هرآنچه که داشتم زندگی خودش را نجات داد. اینبار پرواز کردم تا اینکه کسی مرا نبیند …
“می خواهم در جنگ اول صف باشم”

پاسخ دهید

خاطرات چند ماه پیش با جزئیات در ذهنم بررسی می شدند، در همان حال با او صحبت می کردم، با هم دعوا می کردیم؛ حرفهایی که متنفر بودیم حتی غریبه ها به ما بزنند را به خودمان زدیم. این دوران مثل صدها سال برای من گذشته بود اما چنان می نمایید که حافظه ام بسیار قوی شده بود. چیزی را احساس می کردم که من در دنیا به تنهایی زمین خورده بودم و کسی برای نجاتم تا آسمانی که دوستش داشتم بلندم کرد سپس به زمین کوباند. شاید تنهایی برای بلند شدن کافی نبود اما راه مناسب تری بود. به معنای سورئال تری باید بگویم ما باهم تنها شده بودیم و دنیا در کنارمان نبود. آنچه به سویش پیش میرفتیم از ما فاصله می گرفت و دورتر انگار اهداف از ما دور می شد. فرصت برای من باقی نماند، می خواستم جهنم خود را با قلب پاکش بهشت کنم اما فرصت باقی نبود؛ آن چند روز بیش از حد کوتاه بود.image اما حال دعوایمان بر سر این مورد بود که چه کسی چی کسی را از به تحقق رساندن آرزو ها منع نموده. این دیگر برای من مهم نبود برای اهدافم همیشه می جنگیدم اما می پندارم اینبار موانعی که اگر آنها را دیوار محسوب کنیم آنها تا ارتفاعات نامحدود از قلب ابر ها عبور کرده اند و زیر و خود دیوار از جنس فولاد خالص است وجود دارند. ولی مثل گذشته زمان در قلب من برخلاف عقربه های ساعت می گذشت، قلب من به آن روزهای برگشت ناپذیر فکر می کرد. تا اینجا دیگر کابوس های من برعکس فیلم های هندی بود و هیچگاه ما به هم نرسیدیم. من نامه هایم را از کنج دیوار کوچکترین اتاق یک خانه ی غمگین برایش می نوشتم، آخرین بار گلی را بین نامه ای چسباندم تا شاید بتوانم رویاهایی که گلستانی بر زیر پایش می کشیدم را در قالب یک گل کوچک نشان دهم، شکلات هایی با شکل قلب برایش فرستاده بودم تا شاید بتوانم خاطره ای از بازی های پاستیلی برایش بسازم. من هنوز شمع های روزهای آخر را به همراه دارم و هنوز دفتری که یادآور خاطراتش است را باز نکرده ام، این را خودش ساخته و همیشه اصرار دارد که آنرا باز کنم و من می ترسم تا در خاطرات سقوط کنم و قلبم منفجر شود. من مرد کچلی را به یاد دارم که در روز اول مرا با لبخند راهنمایی می کرد، من راهم را گم می کردم و او نشانم می داد، چنان نگاه می کرد که انگار می دانست بعد از خودش قرار است شخص مهمی را ملاقات کنم و از این پس بود که تمام سرهای کچل یادآور آن مرد هستند. من بوهای مترو های زیر زمین شهر را فراموش نکردم، شاید یکی از نامطلوب ترین بو های دنیا باشند، اما چه کسی درک می کند شاید آن بو برای من بهترین بوی دنیا باشد، چراکه خاطراتی عجیب را برایم زنده می کند. تا به حال هیچوقت از خیس شدن در زیر باران لذت نبرده بودم تا آنرا با او تجربه کردم تمام زمانی را که با او در اتوبوسی که به سوی شهر دیگر حرکت می کرد و من خواب بودم و او از خوابیدن من فیلم گرفته بود را محاسبه کردم و دوست داشتم روزهای طولانی بیدار بمانم اما آن دقایق را از دست ندهم. امشب درحالی که با او صحبت می کردم گریه صورتم را خیس کرده بود ، رمز من برای پایان دادن گریه یک کلمه بود “من محکمم”. خنده هایش باور کردنی نبود و گریه هایش، شاید خواننده ی این متن باور نکند اما او با گریه های من اشکهای از ته دل می ریخت و با من همراه می شد همراهی او شاید در زندگی با من کوتاه بود اما مرا با خودم همراه کرد او احساسات خشکم را دوباره مرطوب کرد، به من جرات نمایش احساساتم توسط نوشتن های دوباره ام را داد، همیشه می گفت تو هیچوقت راجب من نمی نویسی اما نمی دانست من هرشب راجب او برای خودم می نوشتم اما آنها چنان غمگین بود که پنهانش می کردم. و اما باید اعتراف کنم بعد از رفتن او دیدگاه من نسبت به زندگی دلگیرتر شده انگار امیدی برای منع کردن من از پاک کردن این نوشته باقی نگذاشته. من شب های تنهایی به شدت خسته بودم، درست به یاد دارم پله هایی را که ساکهایش را به او کمک می کردم، جوان هایی که گاهی کمک می کردند و بعد سرشان را پایین می انداختند و میرفتند چنانکه انتظار تشکر ساده ای را ندارند برای من معنای انسان واقعی را میدادند مخصوصا پسرک کوچکی که با لبخند این کار را انجام داد؛ آنها آدم های خوب آن روزهای من بودند، زندگی وانمود می کرد کسانی برای کمک به من آفریده شده اند و اگر لازم باشد همیشه از آنها تشکر می کنم. امشب شاید مسئله ی ما حسادت به یکدیگر بود تا اینکه ما فهمیدیم احتمالا کلمه ای که مارا آرام کند یا دعوای مارا خنک تر یا حسادتمان را آرام کند وجود ندارد که ناگهان او گفت “دوستت دارم” کلمه ای که هیچگاه دیگر از دهانش با گوش هایم نخواهم شنید. و من آن شب تا صبح گریه کردم.
وحید – خرداد ۹۴

2 دیدگاه

درست ساعت پنج صبح بود که من شروع به نوشتن کردم، قبل از آن نخوابیده بودم و هنوز هم قصد خواب نداشتم، از حدود ساعت یک که به بستر رفتم تا آن لحظه خاطرات و مسائل زندگی را بررسی می کردم. هوا گرم بود پنجره هم باز بود اما خب من به آلودگی هوا عادت داشتم هرچند این بهانه ای برای شنیدن صدای گنجشکان بود. باید گذشت از این حفره های که در افکار من برفک بسته اند، یادم افتاد ساعت سه تصمیم گرفته بودم بخوابم اما مانند ماجرای یک فیلم شاید هندی به دو ساعت جلو پرتاب شدم با اینکه هنوز هم قصد خواب نداشتم. یاد سوت قطاری که از مسکو حرکت می کرد افتادم، کمی از سرعت گرفتنش نگذشته بود که خوابم برد، شاید خسته بودم؛ تا اینجا سوالی برایم پیش آمده بود که علت بی میلی من به خواب چیست، شاید خسته نیستم؟ دوباره مدتی به این فکر میکردم و هرازچندگاهی پرش ذهنی پیش می آمد. برعکس رفتارم در زندگی عادت داشتم فکرهارا نیمه کاره رها کنم. پس دوباره به خودم برگشتم و در همین حال یاد فکر کردنم به مزرعه ای با مترسکی مهربان که قطار از آن عبور خواهد کرد افتادم، مترسکهای زندگی من با خود صحبت می کنند اما راستش را نمی گویند که وقتی قطار از آنها عبور می کنند شاید شخصی را که انتظارش را میکشند در آن کوپه ای که پنجره اش بسته است باشد، حتما مقصد مشخص است اما شخص تا ابد در کوپه نمی ماند. مثل من که قطار هنوز چندی از کم کردن سرعتش نگذشته بود که قصد داشتم بیدار شوم. کم کم ساعت از پنج می گذشت که من به سقف خیره مانده بودم، همیشه در برابر دیوارها احساس مقاومت میکردم. در همین حال خودم را در مزرعه تصور کردم دیواری وجود نداشت، من ماندم و مترسک، دقایقی به این فکر می کردم که جانوران از من میترسند یا از مترسک که ناگهان پرنده ای روی دستش نشست و صدای گنجشکانی را پشت سر احساس کردم، احتمالا دیگر صبح شده و گنجشکان آمدند، دیگر افکاری نمانده بود که از بیداری خوابم برد.

  • ارسال شده در : ۱۰٫ خرداد ۱۳۹۴
  • نویسنده : admin
  • دسته بندی ها : دلنوشته
پاسخ دهید

[ + ]